آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 21 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 3 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

چهارشنبه 17آبان 1391

                                      سلام دخترم. دختر شیطون! این روزا چه عرض کنم این شب ها خیلی اذیتم می کنی و نمی گذاری بخوابم. همش نصفه شب بیدار میشی و میگی: مامانی پاشو. بغل. من بیچاره هم در اوج خواب مجبورم بغلت کنم. چند شب پیش که اینقدر خواب تو تنم بود که پاهام چپ و راست می رفت. دیشب تصمیم گرفتم که دیگه راه نرم چون کمر درد شدم.  ولی تو همش بیتابی میکردی. هر چی گفتم: مامانی بغلم بخواب. قبول نمی کردی و می گفتی: مامانی! پاشو.ساختمون&nbs...
17 آبان 1391

دوشنبه15آبان 1391

                                                                    سلام عزیز دلم. دلم برات به ذره شده. مخصوصاً این روزا که خیلی شیرین زبون شدی. تا یه ذره احساس ناراحتی بکنم سریع میای طرفم و میگی: مامانی شی شده؟ الهی مامانی فدات شه با این شیرین زبونی. آخر هفته پیش رفتیم شمال وشما هم تو تمام راه ...
15 آبان 1391

چهارشنبه26مهر1391

                                   سلام مهربونم. شیطون بلا. دلم برات تنگ شده عزیزم. دختر گلم این روزا شما خیلی شیطونی و اصلاً حاضر نیستی تو صندلی ماشینت بشینی. دیشب رفته بودیم برای مامانی کیف بخریم. نمیدونی چه کارها که تو ماشین نکردی. آخرش مجبور شدم بزارمت تو صندلیت. اولش گریه کردی ولی بعد خوابیدی.    این روزا خیلی شیرین زبون شدی. منو صدا می زنی.می گی: مامانی!عزیزم!. چند روز پیش خانوم همسایه مون رو دیدی و گفتی:سیام عسلی!. همه زدیم زیر خن...
26 مهر 1391

سه شنبه11مهر 1391

            سلام بلبل مامانی. دلم برات تنگ شده. این روزا هر چی که ما میگیم شما تکرار می کنی. دیشب بهت میگفتم :عسل مامان. دیدم خودت گفتی :عسشل مامان. ماشاالله خیلی شیرین زبون شدی. دیروز بابا حاجی و مامان حاجی اینا که برای رفتن ب دکتر به تهران اومده بودند، اومدن خونمون. ماشاالله تو هم که کمال استفاده رو از شرایط کردی و هی بالا و پایین می پریدی. دایی بهزاد هم خونمون بود و وقتی رفت تو اتاق کمی بخوابه تو همش می اومدی پیش من و می گفتی: مامانی! دایی بهزاد نیس.  دبروز یه مناسبت خاص داشت و اونم تولد باباحاجی بود و من هم از شب قبل میخواستم سورپرایزش کنم . قرا...
11 مهر 1391

دوشنبه 3مهر 91

                               سلام عزیز دل مامانی! دلم برات یه ذره شده. با اینکه این روزا سرم خیلی شلوغه ولی همیشه به فکرتم و دلم برات ضغف میره. قربونت برم مامانی که این قدر شیرین زبون شدی. دیروز که از مهد گرفتمت و رفتیم خونه . دیدم دویدی طرف من و انگشتت رو نشون میدی. گفتم : چی شده مامان. گفتی: مامانی! یایا گاز. خندم گرفته بود. آخه اولین باری بود که از اوضاع مهد داشتی برام تعریف می کردی. گفتم: قربونت برم. گاز گرفتن کار بدیه. رایا دیگه این کار  رو نمی کنه و دستت رو بوس...
3 مهر 1391

سه شنبه 28 شهریور 91

                                 عشق مامان سلام! یکشنبه تولد امیر علی بود. و ما می بایست از سرکار می رفتیم خونه ماشین رو می گذاشتیم بعد آماده میشدیم و با آژانس می رفتیم. آخه بابا اینا هم قرار بود شب بیان. و چون بابایی از اداره تا خونه بی ماشین بود خواستیم زیاد اذیت نشه. خلاصه از مهد گرفتمت و اومدیم خونه. ترافیک از قضا زیاد بود و  شما هم کمی تو ماشین اذیت می کردی. خلاصه اومدیم خونه و شروع کردیم به آماده شدن اونم چه آماده شدنی. باورت نمی شه صد بار گل سرت رو گذاشتم سرت و همش...
28 شهريور 1391

سه شنبه 28شهریور91

                                   دختر خوشگل مامان سلام. الان که سرکار هستم و با اینکه بسیار خسته شدم ولی دلم پیش توئه که چه کار می کنی و حالت چطوره؟عزیز دل مادر دلم برات خیلی تنگ شده. دیروز تو ماشین یه اتفاق جالب افتاد. دلت شیر می خواست و به من گفتی: "مامانی! شیر خامه".خندم گرفت و گفتم معلومه یه رگه شمالی داری. امروز هم روز خوبی بود صبح باهم اومدیم اداره. یه ذره تو ماشین خوابیدی.بعد لباسات رو پوشیدم و رفتیم تو مهد. صورتت رو شستم. ...
28 شهريور 1391

شنبه25شهریور91

                               سلام عشق قشنگم.دلم برات یه ذره شده. ببخشید این روزا سرم خیلی شلوغه. دیر دیر وبلاگت رو بروز می کنم. عزیز دلم این روزا خیلی شیرین زبون شدی و کلی کلمات جدید یاد گرفتی و هر چی ما می گیم تکرار می کنی. آخر هفته رفتیم باغ عمه ارغوان.همش غزاله و صبا رو صدا می کردی. به غزاله می گفتی:آزاله.  با باباجون کلی بازی کردی و تند تند صداش میزدی و باباجون هم کلی کیف می کرد. عمه ارغوان اینا تو باغ یه سگ دارند تا واق واق میکرد بهش می گفتی:پر ...
25 شهريور 1391

12شهریور91

                            سلام عسل مامانی! امروز بعد از تعطیلات اومدم اداره.ببخشید که تو این مدت نتونستم وبلاگت رو بروز کنم. امسال تعطیلات رفتیم شمال. خونه خاله سمانه. خاله سمانه یه پسر داره اسمش آرین. تو تمام مدتی که اونجا بودیم همش با آرین تو جنگ بودی. وبرای اولین بار هم همش روش دست بلند می کردی. خیلی با مزه بود چون همش جلوی بچه ها چیزی نمی گفتی ولی روی آرین بیچاره همش خودی نشون میدادی. یه دادی میزدی و آرین بیچاره ساکت می شد. خلاصه روز های خوبی بود و  تو حسابی با عمو محمود جور شدی. و...
12 شهريور 1391